تبليغاتX
یادگاران از شقایقهای شیراز
حاجی حاجی مکه
سلام

از وقتی واسه مراسم شوهر خالم رفتیم تهران بابام دیگه با ما  نیومد شیراز.تو این مدت دنبال خونه بود که واسه علی و زنش کرایه کنه . پدر جان محترم بعد از اسباب کشی علی  امروز از پایتخت تشریف فرما شدن به شهر گل و بلبل . کرایه خونه علی رو بابام می خواد پرداخت کنه.به قول یکی از آشناها قربون خدا برم  خدا بده شانسسس .بابام با این کاراش من و مامانم و مهدی رو حرص می دهکلافه(ما حسود نیستیم هانیشخند)

نمی دونم چرا پدر شوهرا  اینقدر عروسشون رو لوس می کنن ایشششش.اگه همه پدر شوهرا مثل بابام باشن دنیا گلستان می شهزباندر کل پدر شوهرا مهربون هستن بر عکس مادر شوهرا و خواهرشوهرا !!

روز دوشنبه مامان و بابام می رن مکه .مامانم اینا هنوز نرفتن من چشم انتظار سوغاتی هستم ،واسه خودم متاسفمزبان تو این یک ماه که مامانم اینا نیستن مهدی و خاله کوچیکم پیشم هستن.مامانم دلش خوشه که تنها نیستم مهدی که دانشگاه داره و مرتب باید بره یزد.خاله کوچیکم صبح تا عصر خونه خودشه و عصر می یاد خونه ما، این خاله ما هم که عاشق استراحت و خوابه هر وقت می یاد خونمون می گیره می خوابه به قول مهدی به ظاهر تنها نیستم ولی در حقیقت تک و تنها هستم hee hee

مهدی می گه تو این مدت که مامان اینا نیستن بیا خاله رو بفرستیم دنبال نخود سیاه هر شب تو خونه پارتی بگیریمhee hee

در نبود مامانم مسئولیت آشپزی با منه.خاله کوچیکم که اهل آشپزی نیست تو عمرش فقط دو بار اشپزی کرده من چقدر بدبختم هیییییییییی روزگار.دلم خوش بود ۳۰ روز جانشین مامانم می شم و مدیریت می کنم ولی با وجود خالم اصلا نمی شه مدیریت کرد اگه یه جیغ بنفش بزنم در جوابم یه فریادی می زنه که کل ساختمون به لرزه در می یاد نگران

مامانم پول خرجی خونه برای یک ماه که نیستن رو  می خواد بده دست من که من مسئول خرج خونه باشم.به مامانم گفتم کمتر از یک میلیون  تومن قبول نمی کنم زندگی خرج دارهزبانمهدی می گه اگه خرجی خونه دست من  باشه  خالم و مهدی رو از گرسنگی به کشتن می دمنیشخند.

پی نوشت  ۱)ای عروس های محترم به پدر شوهرتون احترام بذارید و چرب زبونی کنید اگه این کارو انجام بدین پدر شوهر شمارو از نظر مالی تامین می کن ولی هنوزم می گم رمز موفقیت به دست آوردن دل خواهر شوهر هست عینکچون اگه به خواهرشوهر محبت کنید همه فامیل شوهر دوستتون دارن اگه به پدر شوهر محبت کنید فقط پدرشوهر دوستتون داره و بقیه فامیل شوهر با شما لج می کنن ولی خب از نظر مالی تامین می شین و فکر کنم پول مهم تر باشهmoney eyes

پی نوشت ۲)داریم خاله می شیم انشالله که بچه ی نگین  صحیح و سالم به دنیا بیادpraying

پی نوشت ۳)امتحانای میان ترم ما داره شروع می شه نیام نت بهتره

پی نوشت ۳)هییییییییییی روزگار

نوشته شده توسط صالحه در تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388 با موضوع
آنفولانزا
سلام

دوشنبه شب برای مراسم خاکسپاری شوهر خالم رفتیم تهران مهدی هم با ما اومد.از روز اول که رفتیم با زن پسرخالم و چند تا خانوم دیگه شدیم مسئول آشپزخونه انواع و اقسام حلواهارو درست کردیم .از سه شنبه عصر مردم اومدن خونه خاله. شب خونه حسابی شلوغ شد و من و زن پسر خالم مسئول پذیرایی از مهمونا بودیم. فعال شده بودم عینک

تو اشپزخونه که بودم یکی از خانوما اومد پیشم در مورد دانشگاهم  ازم پرسید و... داشتیم حرف می زدیم که گفت شما عروس خانوم فلانی هستی؟ من مونده بودم مات و حیرون گفتم نننننننه من عروسشون نیستم دخترشون هستم فکر می کرد من زن مهدی (برادرم)هستم!!!!!هیپنوتیزمبا خودم گفتم یعنی من و مهدی از نظر قیافه شباهتی به هم نداریم؟

خلاصه روز اول حسابی زرنگ شده بودم و چند نفر به مامانم گفتن ماشالا چه دختر زرنگی داری(فکر نکنین که ذوق کردما اصلانیشخند)همه این کارام بخاطر این بود که هموطنای محترم پایتخت نشین ثابت کنم که ما شیرازی ها زرنگ هستیمخنثی

مراسم خاکسپاری روز چهارشنبه بود بهد از تشییع جنازه برای ناهار  از بهشت زهرا رفتیم رستوران آپادانا . عصر که اومدیم خونه من حالم بد شد ، سرما خورده بودم .مرتب سرم گیج می رفت گلوم درد می کرد یه موقع گرمم می شد یه موقع سردم می شد... .قرص سرماخوردگی بهم می دادن قرصا همش خواب آور بود تو خونه یا کسل بودم یا خواب بودم.فکر کنم مهمونا که می اومدن خونه خاله هر کسی که منو می دید می فهمید از کدوم شهر اومدمزبانچند تا از فامیلا هم کلی غر زدن که  چه خبرته همش خوابیدی!!!هییییییی روزگار

مهدی هم مرتب بهم می گفت که آنقولانزای خوکی گرفتی(اینم از برادر ما به جای اینکه دلداری بده ...)

قرار بود روز جمعه  من و مهدی با هواپیما بر گردیم شیراز که من یادم افتاد مدرک شناسایی با خودمون نیاوردیم.هر کی از راه می رسید ما دو تا خواهر برادرو مسخره می کرد.پسر خالم می گفت شما الان بی هویت هستین اگه کمیته شما دو تا رو تو خیابون بگیره چه جوری ثابت می کنین خواهر و برادرین؟hee hee

راهنماییمون کردن که قبل از حرکت بریم حراست فرودگاه.جمعه بعد ازظهر مراسم روز سوم رو تو مسجدالرسول گرفته بودن .می خواستیم واسه مراسم حلوا درست کنیم تو آشپزخونه که ایستاده بودم یه دفعه سرم گیج رفت چشام هیچی نمی دید زود رفتم تو اتاق دراز کشیدم مامانم بهم شربت و نبات داد یه خورده بهتر شدم  یه نیم ساعتی دراز کشیدم حالم که خوب شد دوباره رفتم آشپزخونه از شانس من همون موقع درست کردن حلوا تموم شده بود مهدی گفت تا حلوا ها  تموم شد حال صالی خانوم خوب شد نیشخندبه مسخره می خواست بگه به خاطر اینکه از کار فرار کنم خودمو زدم به مریضی

مراسم که تموم شد من و مهدی سریع تاکسی گرفتیم رفتیم فرودگاه و تشریف بردیم حراست!مسئولش یه نگاه به مهدی کرد و گفت برو ثابت کن این دختر خانوم خواهرته تا بتونی سوار هواپیما شی.مهدی گفت قیافه هامون شبیه هم نیست؟از قیافه هامون معلومه خواهر برادریم.مرده گفت اصلا شبیه هم نیستین(دیگه باورم شد من و مهدی هیچ شباهنی به هم نداریمخنثی)

یه دفعه گفتم به خدا خواهر و برادریم تا اینو گفتم مرده بهم گفت قسم خوردی ها اگه دروغ بگی صبح نشده یه بلایی سرت می یاد و یه امضا مسخره ( که خودمم بلدم) تو یکی از بلیط ها کرد و گفت به سلامت (مسئول محترم ما دو تا رو  سر کار گذاشته بود ما هم مسئول محترم رونیشخند)

وقتی اومدیم بیرون به مهدی گفتم لزومی نداشت بیایم حراست مهدی جواب داد واسه سرگرمی بد نبودعینک

سوار هواپیما شدیم بدون اینکه کسی نگای امضای مسئول محترم کنه

پی نوشت ۱)شنبه که دانشگاه که رفتم حالم خوب نشده بود و زهرا (دوستم)از من ویروس دریافت کرد اونم سرما خورد.حالا نوشین که خیلی پاستوریزه هست  از ما دو تا فرار می کنه می ترسه مریض شهزبان

پی نوشت ۲) هووووووووم؟

 

نوشته شده توسط صالحه در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 با موضوع
...
سلام

شوهر خالم امروز صبح فوت کرد

همگی داریم می ریم تهران برای مراسم خاکسپاری

برای شادی روحش صلوات بفرستید

نوشته شده توسط صالحه در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 با موضوع
تجملات
سلام

چند روز پیش داشتم تو خیابونا قدم می زدم و ویترین مغازه ها رو نگاه می کردم.یه مغازه ی  لوازم خانگی بود دو تا دختر جلو مغازه ایستاده بودن داشتن با هم حرف می زدن منم می فهمیدم چی می گن(فکر نکنید فضول هستمخنثی)یکی از دخترا به اون یکی  می گفت خونه هم عروسم رفتم فلان دستگاه رو داشت اگه من نخرم زشته می گن دختره جهیزش کمه!!!

زندگی این روزا همش شده چشم و هم چشمی مثلا ما می ریم خونه زری خانوم می بینیم فلان وسیله داره خوشمون می یاد زود می ریم می خریم روز بعد پری خانم می یاد خونه ما از وسیله ای که تازه خریدیم خوشش می یاد اونم می ره می خره یکی دیگه می ره خونه پری خانوم و.... .مردم می رن وسایل می خرن بدون اینکه از اون وسیله استفاده کنن و فقط خرید می کنن که از بقیه عقب نمونن و بقول معروف با کلاس باشنhee hee

یه نمونه ی بارزش خودمون.چند سال پیش رفتیم ساندویچ برگر خریدیم تا یک ماه از ش استفاده کردیم خستمون شد ازش و حالا بلا استفاده مونده.چای ساز خریدیم جند بار باهاش چایی درست کردیم رنگ چایی بد رنگ می شد اون رو هم گذاشتیم به امان خداعینکتنها استفاده ای که دارن گذاشتیمون رو کابینت آشپز خونه واسه قشنگی.به قول مهدی برای اینکه هر وقت مهمون خواست بیاد خونمون بریم  قشنگ تمیزشون کنیم تا  برق بزنن که جلو مهمونا بگیم ما هم  از این وسیله ها داریم و با کلاسیمنیشخند

یه بار تصمیم گرفتیم که مبلمان خونه رو عوض کنیم و با هم رفتیم مبل انتخاب کنیم.یه نمایشگاه مبل بود اکثر مشتری ها که اونجا بودن  به فکر رنگ و طرح مبل بودن که آیا با رنگ پرده خونشون هماهنگه؟ با رنگ سرامیک خونشون هماهنگه...  فقط به ظاهرش اهمیت می دادن  کار به این نداشتن که آیا این مبلی که می خوان بخرن راحت هست یا نه( مرد خونه هم به هیچ چیز فکر نمی کنه جز قیمت اجناسhee hee).ما هم  رفتیم یه مبلمان به رنگ قهوه ای سوخته انتخاب کردیم به چه علت؟به علت اینکه  با رنگ بوفه ی تو سالن هماهنگ بود!!! از اون مدلا بود که موقع نشستن  از راحتی آدم یادش به شب اول قبر می افتهI don't know - New!

خلاصه زندگی ها شده تجملات هییییییییی روزگار

هفته پیش سر یکی از کلاس ها بحث وقت و زمان شد استادمون گفت اگه یکی  بوشهری باشه بخواد بگه ساعت چنده می گه چهار و ۱۰ کم،اگه تهرانی باشه می گه ۱۰ دقیقه مونده به چهار،اگه شیرازی باشه می گه چهار ۱۰ کم.می گفت شیرازی ها در مورد حرف زدن هم صرفه جویی می کنن.چه حرفا که درباره  ما بدبحتا نمی زنن!هیییییی

یا اینکه یه بار ساعت ۵ تو خیابون بودم مغازه ها هم باز بودو چند تا دختر و پسر جوون تو خیابون داشتن قدم می زدن یکی از پسرا با صدای بلند گفت واقعا عجیبه شیرازی های ...  این موقع مغازه اشون باز هست! الان باید زمان استراحتشون باشه ( ... رو نگفتم چون واقعا دور از ادبه.خودتون که همچین صفتی به ما مظلوما دادین می دونید چیهزبان )جالب اینه که بقیه هم از حرفش هر هر می خندیدن.

پی نوشت ۱)دیروز عجب روزی بود هم تلخ بود هم شیرین

پی نوشت ۲)گنجک امسال به گنجشک پارسال جیک جیک یاد می ده

پی نوشت ۳)ما تنبل نیستیم اینو خودتون هم می دونیدعینک

پی نوشت ۴)وااااااااااااااااااااااااا

پی نوشت ۵)چقدر خوبه وقتی می بینی یکی اشتباه کرده و با کارش تو رو عصبانی کرده زود اون رو ببخشی 

 

نوشته شده توسط صالحه در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 با موضوع



© All Rights Reserved to afsonkhanomi.Blogfa.com