تبليغاتX
یادگاران از شقایقهای شیراز
چگونه با يك كودك 4 ساله رفتار كنيم
12:34     دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
از پنج شنبه اينترنت ندارم ديگه امروز تو كوچه پس كوچه ها با گوشي دنبال شبكه ي بي سيم بدون رمز بودم خاله ي گرامي ديد وضعيت بحراني هست دعوت كرد بيام منزلش الان از منزل خاله پست مي نويسم

خب بريم سر اصل پست

1)هنگامي كه به منزل كودك مي رويد مرتب به كودك مي گويدد چقدر خوب كه پدرت به ماموريت مي رود و ما تشريف مي آوريم منزل شما و خوش مي گذرانيم

2)تعدادي برچسب هاي برجسته به كودك مي دهيد كودك تمايل دارد آنها را كنار تختش بچسبناد به او كمك مي كنيد و مدام مي گوييد زمان بچگي ما از برچسب ها و قرتي بازي ها نبود زمان ما اين نبود زمان ما اون نبود و كودك را كلافه مي كنيد(عكس ادامه مطلب)

3)وقتي كودك فوتبال دستي اش را مي آورد كه با شما بازي كند ابتدا كمي با كودك بازي مي كنيد و بعد او را گول مي زنيد به او مي گوييد تو داور باش و با دختردايي گرامي فوتبال دستي بازي مي كنيد و منزل را روي سرتان مي گذاريد كودك تاكيد مي كند كه خاله ها شما دختر هستين اين بازي مال پسرهاست شما سخن كودك را نشنيده مي گيريد دوباره كودك مي گويد شما آدم بزرگ هستيد بازي مال كوچولوهاست به كودك اخم مي كنيد و به بازي ادامه مي دهيد(عكس در ادامه مطلب)

4)صبح آهنگ مي گذاريد و با دختردايي جان(شقايق)رقص و پايكوبي را مي اندازيد كودك عصباني مي شود مي گويد خاله ها صداي آهنگ رو كم كنيد آقاي همسايه خوابيده بيدار مي شه شما پاسخ مي دهيد ساعت 11 چه وقت خوابه؟و صداي آهنگ بلند نيست. مادر كودك مي ايد كودك را به اتاق مي برد و شما حالا برقص كي نرقص عصر هنگام دوباره شروع مي كنيد به رقص كودك مي گويد آقاي همسايه نهار خورده خوابيده صداشو كم كنيد!! شما پاسخ مي دهيد آقاي همسايه كوفت بخوره

5)كودك در اتاق است از فرصت استفاده مي كنيد و با ماشين كنترلي او بازي مي كنيد ناگهان كودك وارد سالن مي شود كنترل را به گوشه اي پرت مي كنيد كودك از چراغ روشن ماشين متوجه مي شود كسي دست به ماشين او زده است مي پرسد كار كي بوده و شما پاسخ مي دهيد ما كه نبوديم خودت حواست نبوده كودك مي گويد خاله شقايق و خاله صالي دروغ مي گن بحث ادامه مي يايد و كار به برخورد فيزيكي مي كشد البته 2 دقيقه بعد با كودك آشتي مي كنيد(عكس در ادامه مطلب)

6)مشغول تماشاي فيلم سينمايي هستيد كودك در كمين است سي دي را در آورد و كارتون هاي خود بگذارد سرش را با بازي هاي كامپيوتري گرم مي كنيد و بعد با او همراه مي شويد كه ماشين اسباب بازي هايش را پارك كند و جريان فيلم و سي دي را فراموش كند(عكس در ادامه مطلب)

7)هنگامي كه قصد رفتن داريد به دليل نزديك شدن به لحظه ي خداحافظي با كودك مهربان مي شويد كودك به گلدان ها آب ميدهد و شما قربان صدقه اش مي رويد كودك ذوق مي كند آنقدر به گلدان ها آب مي دهد كه گلدان ها به مرز خفگي مي رسند(عكس ادامه مطلب)


 نوشته ای از :  ‌‌‌salehe
هر دم از اين باغ بري مي رسد
14:28     دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391
عرضم به حضورتون

هفته ي پيش تو دانشگاه همايشي بود به نام كرسي آزاد انديشي!!موضوع چي بود؟بله بحث شيرين ازدواج.دانشجوها مي رفتن هر چي دلشون مي خواست مي گفتن ما هم بي كار بلند شديم رفتبم همايش

پسرها شده بودن ناطق مي رفتن حرف ميزدن و از ملاك همسر آينده مي گفتن!جالب اين بود كه همه زيبايي ملاك آخرشون بود! خب آدم دروغ گو شما مردها كه اول قيافه رو مد نظر قرار مي دين بعد بقيه موارد!

يه پسر اومد گفت خانمم بايد قدش بلند و پوستش سفيد نمكي باشه گفتيم بازم به صداقت تو.يكي ديگه اومد از خلقت مرد و زن گفت آخرش رسيد به اين جمله:مرد تجارت را كشف كرد و ثروت را اختراع كرد زن ثروت را كشف كرد و خريد را اختراع كرد بعد از آن مرد چيزهاي زيادي كشف كرد و زن همچنان مشغول خريد بود!!!تا اينو گفت سالن رفت رو هوا همه پسرا دست زدن و مسخره بازي راه انداختن به دوستم مي گم يكي نيست بزنه تو گوش اين پسرا ميگه شجاعت داري خودت برو

ديديم دارن مزخرف مي گن بلند شديم رفتيم.سوار سرويس كه شديم يه پسر صندلي جلوي ما نشسته بود يه دفعه برگشت طرف ما گفت به فال اعتقاد دارين؟گفتيم نه شروع كرد به قصه تعريف كردن ما هم متعجب كه اين چرا اينطوريه چرا پسرخاله شده!!ربع ساعت با دوستم حرف زد مي گفت رفتم پيش فالگير يه كاسه آب گذاشته بود يه دفعه كاسه ي اب پر از گل شد و يه دعا توش پيدا شد!!ما هم خندمون گرفته بود از حرفاي اين پسره

بعدش به من گفت من عاشق يه دختري هستم مي خوام برم پيش فالگير ميشه اول شما بري ببيني اگه فالگيره كارش درسته من برم؟؟؟ديدم در كل ناخوش احواله گفتم نخير نمي تونم.حركاتش عجيب بود.رسيديم شيراز همه پياده شدن پسره خوابش برده بود بلند نمي شد راننده صداش زد تا آقا از خواب ناز بيدار شد به نظر مي اومد دست به كارهاي ناشايست زده بود و تو يه عالم ديگه بود تو فضا تشريف داشت

اين هم از حال و روز پسرهاي دانشگاه 

حال روز خودمون هم كه معلومه:دي


 نوشته ای از :  ‌‌‌salehe
ازدواج به سبك بسيار زيبا
1:29     چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391
سلام

عرضم به حضورتون كمي تا قسمتي از دست برادر محترم كلافه شدم.وقت و زمان براش نا مفهومه ساعت 2 نصف شب مي گه گرسنمه برو تو آشپزخونه سركاره زنگ مي زنه مي گه نيم ساعت ديگه خونه هستم غذاي مفصل مي خوام يا موقع مهموني و عروسي رفتن خودم دقيقه نودي هستم اونم تو همون لحظات يادش مي افته پيرهنش اتو مي خواد دربه در بگرد دنبال كراوات كفشش واكس بزن و...

چند شب پيش گفتم ديگه تحمل كارهاي تو رو ندارم يك ما ديگه 29 ساله مي شي ازدواج كن برو سر و خونه زندگيت اگه شجاع هستي از اين دستورها به خانمت بده جواب داد يه چيزي به خودت بگو نمي خواي از اين خونه بري؟گفتم نخير تو به من كار نداشته باش

قرار شد از اول تابستون آدرس و شماره تلفن دخترهاي دم بخت رو پيدا كنيم هر روز بريم خونه هاشون از براي ازدواج برادر گرامي.كل تابستون سرگرم مي شيم

تصورش هم خنده داره فكر كنين من و مامانم تلق تلق بريم خونه اين و اون دختر نگاه كنيم!مهدي مي گفت منم بيام؟آخ جون هر روز ميريم مهموني.گفتم نخير مگه نديدي اول بايد مادرو خواهر پسر برن پسند كنن بعد داماد مي ياد.

اينقدر بدم مي ياد از خواستگاري هاي اين مدلي.يكي ديگه مي خواد زندگي كنه مامان و خواهرش بايد تاييد كنن!انگار آسمون سوراخ شده دردانه پسرشون افتاده روي زمين و كل دنيا رو بايد بگردن تا پسرشون با بهترين دختر ازدواج كنه.اگه پسرشون غرور داره دختر مردم هم غرور داره

يه همسايه داريم تو دوست و فاميل و آشناهاشون هر پسري مي خواد ازدواج كنه شماره ي خونه ي مارو ميده يه آدمايي زنگ مي زنن نمي فهميم كي هستن!نمي دونم چرا همسايه ما اينجوريه هر وقت منو مي بينه مي گه ايشالا عروسيت ديرو زود داره سوخت و سوز نداره بعد رو مي كنه به مامانم مي گه خانم شوهر زياده ولي پسر خوب كمه توكلت به خدا باشه!!!موندم چي بگم بهش آخه به تو چه! خونه ي بابام نشستم جاي تو رو كه تنگ نكردم

يكيشون هر روز زنگ مي زد بيوگرافي مي پرسيد كارش همين بود بابام و مهدي عصباني شدن مهدي گفت مگه اينجا ميدون تره باره و مي خوان ميوه بخرن !دليلي نداره هر كي از راه رسيد بلند شه بياد بابا هم گفت كسي حق نداره الكي بياد اينجا خيلي خوشم اومد از حرفشون

يه بار همسايه زنگ زد گفت با فاميلمون تو ماشين سركوچه بوديم دختر شما داشته مي رفته سمت ساختمون پسر فاميلمون دخترتون رو ديده خوشش اومده.همين شده بود سوژه خنده ي خانواده مهدي مي گفت عشق در يك نگاه كه مي گن همينه با يه نگاه همسر آينده رو انتخاب كرده موارد ديگه هم هست كه بسي جاي خنده داره و از گفتنش صرف نظر مي كنم

خلاصه اينكه برادر جان همچنان رو دلمون هست به مامانم مي گم بيا امتحاني بريم خونه يه دختر ترگل برگل دم بخت خوش مي گذره ميگه مگه بي كاريم؟دختر مردم مگه بازيچه دست ما هست يه جا بريم بگيم خوشمون اومده يه جا بريم بگيم مورد پسند نبوده

___________

ما روز معلم يادمون رفت به مامان تبريك بگيم گويا زن برادرم 8 صبح اولين نفر بوده زنگ زده به مامان تبريك گفته آدم اينقدر لوس؟هرسال كارش همينه:دي مامان گلايه مند بود خيلي ها زنگ زدن ولي شما؟براي جبران مدام مي رم و مي يام تبريك روز معلم مي گم.

والا منكه از شغل مامان فقط خاطره هاي بدش يادمه. صبح و ظهر دنبال مامان تو كوچه مي رفتم و گريه كه نرو تنهام نذار كلاه سرم مي ذاشت مي گفت ميرم سر كوچه بسكويت بخرم برات مي رفت كه ميرفت. منم عين ساده ها تو حياط منتظر بسكويت بودم  يه مواقعي صبح كه بيدار مي شدم مي ديدم مامان وبابا نيستن شوكه مي شدم ترجيح مي دادم رفتن مامان رو ببينم و گريه كنم ولي شوكه نشم به سن مدرسه كه رسيدم شيفتم با مامان مخالف بود ظهر مي اومدم خونه مامان مي رفت مدرسه و نمي ديدمش اون دوران هم با گريه زاري رفتم مدرسه اگه الان هم بهم اجازه بدن صبح قبل از رفتن به دانشگاه و عبور از جاده ي كوفتي يه دل سير گريه مي كنم ولي هي به خودم اميد مي دم كه برو سوار سرويس شو به روزي فكر كن كه مدرك به دست داري بر مي گردي و براي هميشه با جاده ي كوفتي خداحافظي مي كني

 نوشته ای از :  ‌‌‌salehe
دوست
3:22     شنبه نهم اردیبهشت 1391
كنترل تلوزيون دستمه از اين شبكه مي رم به اون شبكه يه جا داره فيلم نشون ميده مربوط مي شه به سال 75 زماني كه ما مدرسه مي رفتيم مشتاق ميشم فيلمو نگاه كنم

زن و شوهر كنار ميز صبحانه نشستن زن داره صبحانه مي خوره مرد تلفن دستش هست و تند تند به دوست و فاميل زنگ مي زنه و احوال پرسي مي كنه(همون تلفن قديمي ها كه به حاي دكمه يه صفحه گرد با چند تا شماره داشتن و براي شماره گيري بايد با انگشت دايره رو مي چرخوندي)

خانم خونه منتظره شوهرش بهش توجهي داشته باشه ولي مرد حواسش به همه جا هست جز خانمش به دوست زنگ مي زنه احوالش رو مي پرسه بچه ي مغازه دار سر كوچه شون مريضه و دنبال دارو مي گرده براش ببره پدر فلان هم كار فوت مي كنه ميده روزنامه براي همكارش آگهي تسليت بنويسن دوستش پول لازم داره هنوز حقوق نگرفته پول رو مي ده به همكارش چند مدت به همين ترتيب مي گذره يه روز مرد از سر كار مي ياد ناراحت و غمگين زنش نگران مي پرسه چي شده؟مرد مي گه حقوقم رو كه دادن گذاشتم تو كيفم ازم دزديدن در به در دنبال پول بودم به هر كي زنگ زدم بهم پول قرض بده كسي حاضر نبود

شايد موضوع فيلم كليشه اي باشه ولي بارها شده تو فاميل يا دوستان افرادي بودن كه بهشون محبت كردم ولي در جواب...

از بين دوستان كسايي بودن كه ازشون توقع داشتم ولي سر وقتش تنهام گذاشتن و پشيمونم كه چرا با بعضي ها اينقدر صميمي بودم و كسايي بودن كه هيچ محبتي نكردم و كاري براشون انجام ندادن ولي كاري كردن كه من از خودم خجالت كشيدم

يكي دوستاش و خوبي هاشون رو زود فراموش مي كنه يكي نه.تو همين دنياي مجازي دوستاني بودن كه رفتن دنبال زندگي خودشون و از بقيه خبر نگرفتن ولي دوستاني هم هستن با اينكه وبلاگ رو گذاشتن كنار گاه به گاه به ياد گذشته مي يان احوال مي پرسن

در كل از بين دوست و فاميل فقط 3 نفر هستن كه تو روزهاي سخت باهام بودن

شما تو انتخاب دوست چه مجازي چه واقعي دقت مي كنين؟

 نوشته ای از :  ‌‌‌salehe