یادگاران از شقایقهای شیراز
دوشنبه شب برای مراسم خاکسپاری شوهر خالم رفتیم تهران مهدی هم با ما اومد.از روز اول که رفتیم با زن پسرخالم و چند تا خانوم دیگه شدیم مسئول آشپزخونه انواع و اقسام حلواهارو درست کردیم .از سه شنبه عصر مردم اومدن خونه خاله. شب خونه حسابی شلوغ شد و من و زن پسر خالم مسئول پذیرایی از مهمونا بودیم. فعال شده بودم تو اشپزخونه که بودم یکی از خانوما اومد پیشم در مورد دانشگاهم ازم پرسید و... داشتیم حرف می زدیم که گفت شما عروس خانوم فلانی هستی؟ من مونده بودم مات و حیرون گفتم نننننننه من عروسشون نیستم دخترشون هستم فکر می کرد من زن مهدی (برادرم)هستم!!!!! خلاصه روز اول حسابی زرنگ شده بودم و چند نفر به مامانم گفتن ماشالا چه دختر زرنگی داری(فکر نکنین که ذوق کردما اصلا مراسم خاکسپاری روز چهارشنبه بود بهد از تشییع جنازه برای ناهار از بهشت زهرا رفتیم رستوران آپادانا . عصر که اومدیم خونه من حالم بد شد ، سرما خورده بودم .مرتب سرم گیج می رفت گلوم درد می کرد یه موقع گرمم می شد یه موقع سردم می شد... .قرص سرماخوردگی بهم می دادن قرصا همش خواب آور بود تو خونه یا کسل بودم یا خواب بودم.فکر کنم مهمونا که می اومدن خونه خاله هر کسی که منو می دید می فهمید از کدوم شهر اومدم مهدی هم مرتب بهم می گفت که آنقولانزای خوکی گرفتی(اینم از برادر ما به جای اینکه دلداری بده ...) قرار بود روز جمعه من و مهدی با هواپیما بر گردیم شیراز که من یادم افتاد مدرک شناسایی با خودمون نیاوردیم.هر کی از راه می رسید ما دو تا خواهر برادرو مسخره می کرد.پسر خالم می گفت شما الان بی هویت هستین اگه کمیته شما دو تا رو تو خیابون بگیره چه جوری ثابت می کنین خواهر و برادرین؟ راهنماییمون کردن که قبل از حرکت بریم حراست فرودگاه.جمعه بعد ازظهر مراسم روز سوم رو تو مسجدالرسول گرفته بودن .می خواستیم واسه مراسم حلوا درست کنیم تو آشپزخونه که ایستاده بودم یه دفعه سرم گیج رفت چشام هیچی نمی دید زود رفتم تو اتاق دراز کشیدم مامانم بهم شربت و نبات داد یه خورده بهتر شدم یه نیم ساعتی دراز کشیدم حالم که خوب شد دوباره رفتم آشپزخونه از شانس من همون موقع درست کردن حلوا تموم شده بود مهدی گفت تا حلوا ها تموم شد حال صالی خانوم خوب شد مراسم که تموم شد من و مهدی سریع تاکسی گرفتیم رفتیم فرودگاه و تشریف بردیم حراست!مسئولش یه نگاه به مهدی کرد و گفت برو ثابت کن این دختر خانوم خواهرته تا بتونی سوار هواپیما شی.مهدی گفت قیافه هامون شبیه هم نیست؟از قیافه هامون معلومه خواهر برادریم.مرده گفت اصلا شبیه هم نیستین(دیگه باورم شد من و مهدی هیچ شباهنی به هم نداریم یه دفعه گفتم به خدا خواهر و برادریم تا اینو گفتم مرده بهم گفت قسم خوردی ها اگه دروغ بگی صبح نشده یه بلایی سرت می یاد و یه امضا مسخره ( که خودمم بلدم) تو یکی از بلیط ها کرد و گفت به سلامت (مسئول محترم ما دو تا رو سر کار گذاشته بود ما هم مسئول محترم رو وقتی اومدیم بیرون به مهدی گفتم لزومی نداشت بیایم حراست مهدی جواب داد واسه سرگرمی بد نبود سوار هواپیما شدیم بدون اینکه کسی نگای امضای مسئول محترم کنه پی نوشت ۱)شنبه که دانشگاه که رفتم حالم خوب نشده بود و زهرا (دوستم)از من ویروس دریافت کرد اونم سرما خورد.حالا نوشین که خیلی پاستوریزه هست از ما دو تا فرار می کنه می ترسه مریض شه پی نوشت ۲) هووووووووم؟ 
با خودم گفتم یعنی من و مهدی از نظر قیافه شباهتی به هم نداریم؟
)همه این کارام بخاطر این بود که هموطنای محترم پایتخت نشین ثابت کنم که ما شیرازی ها زرنگ هستیم
چند تا از فامیلا هم کلی غر زدن که چه خبرته همش خوابیدی!!!هییییییی روزگار![]()
به مسخره می خواست بگه به خاطر اینکه از کار فرار کنم خودمو زدم به مریضی
)
)

|
قالب طراحي قالبهاي بلاگفا و فلش صوتي براي وبلاگ M |
